سیمون دوبووار میگوید: کسی زن زاده نمیشود، زن میشود.
این نظریه اجراگری در کنار پافشاری فمنیست ها در دهه ی 1970 بود که “زنانگی” را اساسا ساخته ی اجتماع میدانستند.
فمینیست (Feminist) به چه معناست؟
فمینیست به فرانسوی: (Féminisme) گسترهای از جنبشهای سیاسی، ایدئولوژیها و جنبشهای اجتماعی است که به دنبال تعریف، برقراری و دستیابی به حقوق برابر جنسیتی در مسائل سیاسی، اقتصادی، شخصی و اجتماعی است.
فمینیست یا زنانگی در اجتماع به معنای چگونگی نقش پذیری زنان در اجتماع هست.
چه در ایران و چه در تمامی نقاط جهان، زنان و مردان هیچگاه برابر نبودند. شدت کم یا زیاد بودن تفاوت بین زنان و مردان قطعا حائز اهمیت است اما در اینجا فعلا به این توجه میشود که دلیل این برابر نبودن از کجا آمده؟
نظریات متفاوتی مبنی بر دلیل این تفاوت وجود دارد؛ از نظریات لاکانی که مبنی برای ترجیح مردان به بودن در راس قدرت است گرفته تا نظریات فیزیولوژیکی و نقش فرزند آوری زنان و…
3 نظریه ی فمینیستی و زنانگی:
-
نظریه ی اجرا گری.
تعریف هنجار مرسوم زنانگی عموما محصول پدرسالاری ست یا به دست آمده توسط استثمار کار زنانه در سرمایه داری؟
در این نظریه، حرف و عقیده بر این است که سرچشمه ی ستم بر زنان باعث ایجاد زنانگیِ هنجاری شده. یعنی زنان مودب تر، مرتب تر، تسلیم پذیر تر هستند به دلیل سخت گیری و اذیت های بیشتری که در خانواده ی اولیه توسط پدر یا جانشین پدر به آنها اعمال شده زیرا معتقد بودند این چیزی است که جامعه میخواهد.
تشخیص، تعیین و دوباره اندیشیدن راجع به سرچشمه ی هنجار هایی که از هر کسی انتظار میرود به آن تن دهد، برای اثبات ” ساختن جنسیت” و به نسبت ” زنانگی اجتماعی” اهمیت داشت.
اجراگری، کاری ست که در هر جامعه ای انجام میشود و به انجام هنجار هایی گفته میشود که گاه همراه با حس درونی بی عدالتی و میل به شورش است.
خودِ اجراگری مفهومی سودمند است اما گستره ی کاربردی محدود و نسبی دارد؛ نه به طور همه جانبه و نسبت به تمام مسائل جامعه!
به طور مثال از نظر جامعه شناسی، اجراگریِ نقش های کمتر برای زنان و نقش های بزرگ و پررنگ برای مردان در تمام ابعاد و عناصر جامعه کاری عبث هست.
در هر صورت این اطاعت منفعلانه از قانون باعث هویت یابی اجتماعی به طور مثال “زنانگی” میشود!!
پس در این نظریه ی اجراگری عقیده بر این است که جنسیت محصول فرایند طولانی انضباط بخشی، برپایی بازار های کار متمایز زنان و مردان ( مردان در بیرون و کارهای سنگین تر و زنان در داخل خانه و کارهای سبک تر) است.

2. نظریه بیولوژیکیِ زنانگی.
جبر زیستی: به نظر میرسد اکثر مردم معمولاً فکر میکنند که جنس و جنسیت با هم ارتباط دارند. این طور که: زنها زن انسان هستند و مردان مرد انسان هستند.
بسیاری از فمینیست ها از نظر تاریخی با این تفاوت مخالف بوده اند و بر تمایز جنس/جنسیت تاکیید کرده اند.
«جنس» بر اساس ویژگیهای بیولوژیکی (کروموزومها، اندامهای جنسی، هورمونها و سایر ویژگیهای فیزیکی) به زن و مرد بودنه انسان اشاره دارد. «جنسیت» به زنان و مردان بسته به عوامل اجتماعی (نقش اجتماعی، موقعیت، رفتار یا هویت) دلالت دارد.
انگیزه اصلی فمینیستی برای ایجاد این تمایز، مقابله با جبر زیستی بود یا مقابله با این دیدگاه بود که زیست شناسی، سرنوشت افراد یا تعیین میکند.
نمونه بارز دیدگاه جبرگرایانه بیولوژیکی، دیدگاه گدس و تامپسون است که در سال 1889 استدلال کردند که ویژگی های اجتماعی، روانی و رفتاری ناشی از وضعیت متابولیک است!
ظاهراً زنان انرژی را حفظ می کنند (آنابولیک بودن) و این آنها را منفعل، محافظه کار، تنبل، پایدار و بی علاقه به سیاست می کند. مردان انرژی اضافی خود را خرج می کنند («کاتابولیک» بودن) و این باعث می شود آنها مشتاق، پرانرژی، پرشور، متغیر و در نتیجه به مسائل سیاسی و اجتماعی علاقه مند شوند.
این «حقایق» بیولوژیکی در مورد حالات متابولیک نه تنها برای توضیح تفاوتهای رفتاری بین زنان و مردان، بلکه برای توجیه آنچه که ترتیبات اجتماعی و سیاسی ما باید باشد، مورد استفاده قرار گرفت. یعنی اگر قانون اساسی کشوری میگوید زن حق رای ندارد این به طور علمی ثابت شده و حرفی نباید برخلافش زده شود!
به طور خاص، از این نظریه برای بحث در مورد محرومیت از حقوق سیاسی زنان استفاده شد. زیرا، طبق نظر گدس و تامپسون، “آنچه در میان تک یاخته های ماقبل تاریخ تصمیم گرفته شده بود را نمی توان با قانون پارلمان لغو کرد.”
اعطای حقوق سیاسی به زنان نامناسب خواهد بود، زیرا آنها به سادگی برای داشتن این حقوق مناسب نیستند. همچنین بیهوده خواهد بود زیرا زنان (به دلیل زیست شناسی خود) به سادگی علاقه ای به استفاده از حقوق سیاسی خود ندارند.
برای مقابله با این نوع جبر زیستی، فمینیستها استدلال کردند که تفاوتهای رفتاری و روانشناختی دلایل اجتماعی دارند و نه بیولوژیکی. به عنوان مثال، همانطور که بالاتر گفته شد، سیمون دوبووار ادعا می کند که فردی زن به دنیا نمی آید، بلکه زن می شود.

نظریه لاکان:
نظریه لاکان نیز در باب نقش پذیری زنان، به بخش اجتماعی/جنسی باز میگیردد.
لاکان راجع به زنانگی میگوید، زنان تحت امر مردان قرار میگیرند. حتی از نظریات فروید هم بسیار برداشت هایی کرده و گفته به دلیل نبوده آلت جنسی کامل در ابتدا فرزندان مادر را کم قدرت تر و کم اهمیت تر از مردان میدانند.
همین طور لاکان در بحث زنان در جامعه گفته: اینکه مردان موافق حضور زنان در کنارشان نیستند به دلیل وجود مادرشان در کودکی و حس حمایتی که آنها از پسرانشان میخواستند هست. این تفکر که از کودکی چه مستقیم چه غیر مستقیم از طرف مادر یا کسی که نقش مادر را ایفا کرده حضور داشته دیگر قابل تغییر یا بحث نیست.
در اینجا بود که بسیاری از فمینیست ها برای برابری اجتماعی گفتند تفاوتی میان جنس و جنسیت در اجتماع وجود دارد. گاه این دو حتی در تعارض با یکدیگر نیستند. یعنی صرف مادر شدن به معنای عدم توانایی حضور در یک سمینار سیاسی نیست.
3. زنانگی نه تنها در پوشش جنس/جنسیت.
در این نظریه به این پرداخته میشود که “عنوان زنانگی” با تمام محبوبیتی که در این عصر پیدا کرده تنها به شخص “زن” و یا ” دختر” تعلق نمیگیرد.
در روابط همجنس گرا این زنانگی در یکی از طرفین رابطه حس میشود که در طرف دیگر یا وجود ندارد یا به دلیل نقشی که باید داشته باشه سرکوب میشود و از بین میرود.
در این نظریه که زنانگی فارغ از جنسیت و جنس است، به اعمالی گفته میشود که فرد از کارهای لطیف تر، حمایت گرایی و سنجیده تر حتی در مواقعی عقب نشینی و آسیب پذیری بیشتر، دارد.
فمینیستی برخلاف عقاید اشتباه بسیاری از افراد به معنای زورگویی زنان نسبت به مردان و علاقه و حرص برای به دست آوردن ویژگی های مردانه نیست.
در این نوع از نظریات به خوبی میشود اثبات این جمله که: “انقلاب فمینیستی تلاش برای برقراری تساوی با ویژگی های مختص به هر شخص است” را ببینیم.
باز برمیگردیم به روابط همجنس گرا یا افرادی که تحت عمل های جراحی جنسیت خود را تغییر دادند.
آنها اکثرا میگویند در جلد و بدنی اشتباه به دنیا امدند؛ اما دلیل این حرف چیست؟
ما حتی این را از کسانی که دگر جنسگرا هستند و لزومی به ارتباط همجنس نمیدانند هم میشنویم.
آیا به این خاطر نیست که اجتماع به آنها وظایفی داده که تحت چهره و آلت تناسلی شان؟
اما یک دختر با تمام ویژگی های فیزیلوژیک ش هیچ کدام از کارهای “زنانه ای که جامعه تعریف کرده” را نمیخواد.
و به نسبت مردی، ” کارهای مردانه ای که جامعه از اون انتظار دارد” را یا نمیخواهد یا نمیتواند انجام دهد. چرا که هویت هر دو بالاتر و آزادانه تر است.
این به دلیل این است که نقش های جامعه به شکل یک چهارچوب بندی بدون انعطاف شکل گرفته اما اگر به وظایف اجتماعی بدون در نظر جنس یا جنسیت بپردازیم آنوقت چه میشود؟

فمینیست های هنرمند.
لورا مالوی:
او یک نظریه پرداز سینما و فیلمساز انگلیسی است که پس از پایان تحصیلات در آکسفرد مشغول تدریس در دانشگاه برکبک لندن شد.
نظریه ی فمنیستی در سینما اون جنجالی به پا کرد.
او از اوایل دهه هفتاد دست به ایجاد یک نظریه فمینیستی در سینما زد. او سینمای رسمی را یک سینمای مردانه خواند.
لورا مالوی این اعتقاد خود را داشت که در سینمای رسمی، زنان همواره تحت یک نگاه خیرهٔ مردانه هستند. او سینمای هالیوود را یک سینمای پدرسالار خواند. این نظریات را او در مقالهٔ معروف خود یعنی لذت بصری و سینمای روایی در سال ۱۹۷۳ به چاپ رساند.
او در این مقاله و دیگر نظریات سینمایی اش متأثر از زیگموند فروید، ژاک لاکان و کریستین متز بود. او اعتقاد داشت که باید برعکس از سینما لذت زدایی کرد و بدین طریق یک سینمای زنانهٔ فمینیستی بهوجود آورد. او برای آزمودن نظریات سینماییاش دست به فیلمسازی زد و رشتهای از فیلمهای فمینیستی نیز آفرید.
همین طور به نظریات و هنجار شکنی های شنل میشود اشاره کرد! دختری که اولین بار به جای دامن پوشیدن شلوار هایی را برای زنان استفاده کرد که کاملا تا قبل از آن جنبه ی مردانه داشت! پوست خودش را برنز کرد و کت و شلوار پوشید و کروات بست!


بدون دیدگاه