سخنان کافکا در روانکاوی

سخنان کافکا در روانکاوی

 

 

در این مقاله به جهت‌گیری های فکری و ادبی سخنان کافکا در روانکاوی می‌پردازیم.

بدون شک نگاهی جدید به کتاب‌های خارق‌العاده‌ این نویسنده قرن 20 با آگاهی از ابعاد روانکاوی و روانشناسانه آن خالی از لطف نیست و باعث درک بهتر مضامین انتقال یافته در سخنان کافکا خواهد بود.

روانکاوی حوزه‌ای مقاوم و پرشور در روانشناسی از از زمان فروید و یونگ و پس از آن بوده که با نظریات بی مثال ناهشیاری، عقده‌های روانی و هیپنوتیزم شناخته می‌شود.

 

سخنان کافکا در روانکاوی

فرانتس کافکا (Franz Kafka) در خانواده‌ای سخت‌گیر با پدری اقتدار طلب تربیت و بزرگ شد. خانواده‌ای یهودی اهل چک با موازین عقیدتی بسته که تحت حاکمیت پدر خانواده نظارت می‌شد.

همین عوامل باعث شده نظر برخی منتقدان به سخنان کافکا بیشتر از یک ژانر سورئال به اتوبیوگرافی سوق پیدا کند و کتابهایش را استعاره‌ای قوی از زندگی در بند تفکرات محدود خانواده به نگارش درآورد.

کافکا، گیلمن و صادق هدایت، همچون بسیاری از نویسندگان نامدار دیگر در این حوزه هستند که ویژگی مشترکی برای سخنان خود دارند و آن: توهم و مشکلات جسمی همراه با روح گره خورده در عقده‌های روانی است.

سخنان کافکا در روانکاوی از آن جهت بسیار پررنگ است که او نیز به روان‌پریشی، عدم گنجایش بدن د ذهن، تاثیر روانی معیوب در بدن و جدا شدن ذهن از بدن که تجزیه خویشتن هم نام دارد، پرداخته.

بعد از خواندن کتاب‌های متعدد از فرانتس کافکا (Franz Kafka) به این نتیجه رسیدیم که او نه تنها در باب ابعاد متعدد روانکاوی سخن گفته؛ از جمله:

بلکه در حیطه‌ی روانشناسی فردی هم همچون راجرز، پدر روانشناسی انسان‌گرا، بسیار بیش از انتظار ما از گفتگوهای درونی، صلح درونی با خود و یافتن رهیافت شخصی نیز صاحب نظر بوده است.

 

در نتیجه ما با تمرکز بر سخنان کافکا در روانکاوی و سایر حوزه‌های روانشناسی به نقد و بررسی کتاب‌های این نویسنده‌ی قرن 20 از  جمله مسخ و ارتباط مضامین اصلی همچون عشق و خدا بر نوشته‌هایش پیش می‌رویم.

سخنان کافکا در کتاب مسخ

نقد و بررسی روانشناسی کتاب ها و سخنان کافکا

1. سخنان کافکا در کتاب مسخ

مسخ به عنوان  معروف ترین کتاب دارای سخنان کافکا در روانکاوی است که به ندرت می‌توان در نویسنده‌های مدرن یافت.

فرانتس با نوشتن کتاب مسخ مورد تجلیل و تحسین ادبیات جهان و خوانندگان دنیا قرار گرفت.

از جمله نوبل ادبیات، جایزه من بوکر، جایزه پولیتزر، جایزع امپک دوبلین و.. را از آن خود کرد.

بگذارید سری به عناوین روانکاوی که در کتاب مسخ کافکا با آنها به وفور برخورد خواهیم کرد، بزنیم.

تغییر شخصیت کارکترها

تمام شخصیت ها در داستان مسخ به نوبه‌ی خود تغییر می‌کنند اما نقش اصلی داستان به تفصیل به ما نگاهی خردمندانه به آسیب های انسان را نشان می‌دهد.

پس از اینکه «گرگور» از انسان به یک حیوان موذی تبدیل شد، ما شاهد تغییر شخصیت این کارکتر بودیم.

گرگور با سرکوب نیازهای اصلی از جمله نیاز به احساس قدرت، جنسی و رفع مایحتاج اصلی خود، تمام تمرکزش را بر خانواده‌ش معطوف کرد.

در واقع شخصیت اصلی داستان کافکا پیرو super ego خود بود و تنش های ناشی از خواسته‌های id و حتی عدم توجه به منطق ego در صفحات فصل اول به تکرار دیده می‌شود.

در حالی که محل کار خود و رئیسش را دوست نداشت با او گیر افتاده بود، به پدر خود نمی‌توانست اجازه ی کار کردن بدهد زیر وضع جسمی‌ش خوب نبود و خواهرش به نظرش خیلی کوچک تر از این حرفها بود!

تنها پس از تبدیل شدن به یک حیوان و عدم حضور بار سنگین خانواده و محل کار بود که توانست به نیازهای دیگر خود اهمیت بدهد و آنها را ببیند.

این همه نقطه‌ای است که فروید به آن اوج استیصال و کشمکش نیروهای درونی می‌گوید.

توجه به ابعاد دیگر شخصیت زمانی به اوج خود رسید که او با خواهر خود، بر سر پرتره یک زن بر دیوار به تنش رسید.

گرگور آماده بود که خود را روی صورت خواهرش انداخته و به او آسیب بزند. او می‌خواست از حق خود دفاع کند و آن پرتره را نگه دارد که نتیجه خودخواهی طبیعی انسانی بود.

در واقع با توجه به سخنان روانکاوی یا آنچه فروید می‌گوید:

در نهایت id (نهاد) ظهور پیدا کرد و اندکی از فشار روانی را کاست.

عقده ادیپ در کتاب مسخ

عقده ادیپ در کتاب مسخ

یکی دیگر از عناوین قابل توجه روانکاوی در سخنان کافکا است، عقده ادیپ و زیسته ی شخصی این نویسنده اشت.

عقده ادیپ زمانی گذر می‌کند که فرزند پسر کم کم از علاقه‌ی شدید خود از مادر فاصله گرفته و سمت نقش و وظایف پدر خانواده می‌روند.

با اینکه این یک تعارض حل شده است اما این نویسنده به خوبی چنین عملی را با تشدید به مشکلات روحی روانی تبدیل کرد.

  1.  گرگور در گودال زندگی خود نقش های پدرانه را بر دوش داشت بدون آنکه برای هر کدام از آنها آماده باشد و این باعث تشکیل یک superego قوی و در نتیجه عدم توجه به نیازهای مادی و منطقی شخصی شده بود.
  2. و ما دیدیم زمانی که کارکتر اصلی به یک سوسک تبدیل شد، در حالی که خودش نگران وضعیت خانواده بود، آنها با از میان برداشتن گرگور به خوبی به حالت نرمال برگشتند و توانستند با اجاره دادن اتاق های اضافی خانه و مسافرت، وضعیت را با ثبات نگه دارند.

همینطور باید گفت که منتقدان کتاب های کافکا این اثر را نوعی اتوبیوگرافی به زندگی خود کافکا و پدر سلطه‌جوی وی نسبت می‌دهد.

کتاب آمریکا اثر کافکا

2.کتاب آمریکا اثر کافکا

در نقد و بررسی روانشناسی سخنان کافکا، بدون شک  « آمریکا»، اولین اثر وی، قابل توجه خواهد بود.

این داستان حول یک جوان مهاجر به آمریکا را تعریف می‌کند.

«کی» در آرزوهای بزرگ و زیبا از کشوری جدید، آرمانی و پر از فرصت های تازه است تا زمانی که داستان واقعا شروع می‌شود.

او وقتی به آمریکا می‌رود به جای مشعل در مجسمه‌ی معروف آزادی، یک شمشیر در دست او می‌بیند که می‌تواند تلاشی برای عدالت سخت یا قوانین مقتدرانه‌ی آنجا باشد.

«کی» وقتی عموی سرمایه‌دارش، او را نزد خود نگه می‌دارد، وارد ماجراهای متعددی از ثروتمندان و فقرا، خودی‌ها و رانده‌ شده‌ها می شود.

کی در نهایت در می‌یابد آمریکا تنها توهمی از خوشبختی‌ است. این کتاب نمایان‌گر ابعاد تعلق‌یافتگی و همجوشی و طرد شدن است.

مانند سایر آثار و سخنان کافکا در ژانر روانکاوی و روانشناسی، کارکتر اصلی تسلیم جهل و ناآگاهی خود و جهان اطرافش می‌شود.

جمله سخنان کافکا در این کتاب که ژانر روانشناسی دارد می‌توان به این موارد اشاره کرد:

“?So then you’re free’
‘.Yes, I’m free,’ said Karl, and nothing seemed more worthless than his freedom”
― Franz Kafka, Amerika

ترجمه: ـ  پس تو آزادی؟

ـ بله من آزادم؛ و هیچی بدتر از ازادی به نظر نمیرسه.

 

“So you believe anyone who makes a fool of you, and you won’t believe anyone who means well by you.”
― Franz Kafka, Amerika

ترجمه: بنابراین هر کسی که با شما احمقانه رفتار می‌کند را باور دارید و کسانی که خوب تا می‌کنند را باور نمیکنید.

در هر دو جمله می‌توان به خوبی محتوا و ایده‌ی این نویسنده را از پادآرامشهر آمریکا ببینیم.

جایی که باید مظهر آزادی، ظهور خلاقیت، وجدان و زیبایی باشد اما در واقع کوچه‌هایی در آن وجود دارد که عمق ناراحتی انسان را می‌سازد.

گستت از خویشتن و آلودگی به توهم و سختی های اجتماعی در این کتاب نیز به خوبی به چشم می‌آید.

صادق هدایت و فرانتس کافکا

صادق هدایت و فرانتس کافکا

بالاتر هم اشاره‌ای به شباهت نوشته‌های صادق هدایت و فرانتس کافکا کردیم.

با توجه به اینکه نخستین مترجم سخنان کافکا مانند کتاب مسخ، صادق هدایت بوده می‌توان شباهت و نزدیکی نظریات آنها را انتظار داشت.

هر دو نویسنده با سال‌های حرفه‌ای نزدیک به هم، مهاجرت ها و دیدن جهانی تیره و تاریک، داستان‌هایی وهم آلود و ترسناک از نورئالیسم بشریت نوشتند.

صادق هدایت در کتاب هایی از جمله بوف کور، شش قطره خون و … با زاویه های بسته‌تر و کافکا با سوم شخص در کتاب‌هایش از جمله مسخ و آمریکا به ما فضاهایی آشنا و در عین حال با شدت بسیار وخیم از وضعیت روحی ناپایدار، شکست های بدنی و گم شدن در خیال را نشان دادند.

آنچه در هر دو نویسنده، هدایت و کافکا در آن به هم شباهت دارند، مضامین گم شدن در جهان و گاها در خود است. همینطور اخلاقیاتی که به شیوه‌ای جدید و بیمارگونه نمایش داده می‌شود یک ژانر انتقادی قوی در هر دو آثار نویسنده ها است.

هدایت و کافکا داستان را در جلد های آدمیانی یکسان ادامه نمی‌دهند.

این تا جایی ادامه پیدا می‌کند که کافکا کارکتر خود را سوسک و هدایت یک مرد منزوی را به قاتلی بالفطره در طول داستان تبدیل می‌کنند.

کافکا و خدا

نظر کافکا درباره ی خدا نه چندان منسجم و منابع به جا مانده با سو گیری است؛ لزا در این مقاله به اندکی از آنها می‌پردازیم.

در سخنان کافکا راجع به خدا چنین می‌بینیم:

بعضی وجود بدبختی را با اشاره به خورشید منکر می‌شوند. و با اشاره به بدبختی، وجود خورشید را انکار می کند.

بسیاری عقده کافکا را ایستادن در نیستی می‌دانند. او با علاقه به نوشته‌های رودولف اشتاینر در حدس و گمان‌هایی انسان شناسانه و نه دینی بود.

او بیشتر علاقه‌مند به تجلی انسانی و روح و روان آدمی بود تا آگاهی از چیزی که نمی‌توان آن را دید یا تعامل برقرار کرد.

همچنین در منابعی نظر کافکا راجع به خدا را چنین گفتند که: فرانتس به منبعی ایمان داشت؛ اما نه هیچ یک از چهارچوب های خداپرستانه‌ی موجود.

همینطور برخی به طور جدی آثار کافکا را از جمله کتاب مسخ، به مسیح و عناوین دینی نسبت می‌دهند که هنوز نمی‌توان از این بابت اطمینانی حاصل کرد و خود نیز در این باره صحبت صریحی نداشت.

در نتیجه همانطور که کالاسو مقاله‌ای درباره‌ی دیدگاه کافکا نوشت، او هم به خدا معتقد بود و هم او را نقض می‌کرد. احتمالا این نویسنده‌ی سورئال آنچه از منبع و نیرو یاد می شود را بیشتر از خدایی که در کتب الهی پیدا می‌شود، قبول داشت.

سخنان کافکا در روانکاوی و عشق

سخنان کافکا در روانکاوی و عشق

تقابل نگاه نه چندان روشن‌گرایانه‌ی کافکا و عشق به نظر به ستیزی تند و تیز خواهد رسید اما جالب اینجاست که این تمام داستان نیست.

مانند همه‌ی زندگینامه‌ها، نقطه‌ای برای شکست در زندگی کافکا نیز وجود داشت که خود در مصاحبه‌ای به آن اذعان کرد:

زمانی ناراحتی بر من چیره شد که پدرم مرا در بالکن خانه زندانی کرد.

از آن موقع مکالمه‌های درونی من با خودم قطع شد.

از آن موقع من تنها بودم و چه کسی نزدیک تر از خویش به خود وجود دارد؟!

در روانشناسی انسان گرایانه، تایید شدن توسط دیگران از جمله خانواده و گروه همسالان به سلامت روان کمک می کند.

همینطور که پدرش او را زندانی یا اعمالش را کنترل می‌کرد، او مکالمه‌های درونی خودش را قطع کرد و به نظر می‌رسد آن نقطه‌ای بود که منجر به سخنان مایوس کننده وی در باب زندگی و عشق به همنوع می‌شود.

در نتیجه عشق و سلامت روانی گرو در یکدیگر هستند؛ حداقل در مورد این نویسنده می‌توان چنین اظهار کرد.

همانطور که در سخنان کافکا در باب عشق می‌بینیم:

عشق هر چیزی است که زندگی ما را افزایش می دهد، وسعت و غنا می بخشد؛ در ارتفاع و در اعماق آن.

عشق به اندازه یک ماشین موتوری مشکل دارد. تنها مشکل راننده، سرنشینان و جاده است.

 

منابع:

washangtonexaminer

commentary.org

thementafictionalist

literariness

goodreades.com

medium.com

ivypanda.com

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *